تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

دووووووووووووووووووووووستت دارم

 

مینویسم بدون تو
بدون حضور تو
با دلی تنها
با هزار آه
با نگاهی بغض آلود به این فاصله
به این شب ها به این کاغذ های باطله
کاغذ هایی برای کشیدن لطافت نگات
برای بیان مخمل رنگ چشمات
بدون تو
این واژه دلتنگی چه معنای دلگیری دارد
چه وسعتی...چه رنگ شبگیری دارد
بدون تو
سوگی دارد فضای اتاقم
و از با تو بودن خیال میبافم
اشک تمدید می شود در نگاهم
بدون تو آه بدون تو...
حسرت چه جولانی میدهد برای لحظه دیدار
جسمم چگونه میجوشد  در این سوی دیوار
مثل یک بیمار
گذر کند این زمان طعنه تلخی است انگار
بدون تو  قصه نیست
حال امشب و هر شب من است
بدون تو
لحظه های با تو بدون مثل نام قشنگ تو
پرستو وار از خاطره آرامشم کوچ میکند
بدون تو آه که زمان با من انگار گل یا پوچ میکند
بدون تو حال من اما...
پشت یک واژه آه
من تا همیشه تنها
ساده و کودکانه گریه میکنم

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت10:3توسط فاطیما | |

 

قلم خشک شده است و نای نوشتن را ندارد دستهایم بی رمق است ،افکارم درهم گردیده است ... از چه میخواهم بنویسم .... درد دلم دو چندان میشود ، قطره اشکی از چشمهایم زاده میشود ، ضربان قلبم حالت عادی را ندارد ..... محکوم به چه هستم ؟
جرمم چیست ؟ گناهم چیست ؟ تاوان گناهم چند سال هست ؟
چوبه دار ، آیا مجازاتی عادلانه هست ؟
حال آن مجازات را با اشتیاق می پذیرم و اعتراف میکنم و سر به فرمان قاضی چرخ و فلک فرود می آورم مرگ را با آغوش باز پذیرا میشوم چون تو........... از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش بر میداری . سیه روزی ؛ تیره بختی و سرگردانی را سر و سامان میدهی . تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی می باشی ، دیده سرشک بار را خشک می گردانی ، تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش می کند و می خواباند .....
میگویند جرمم خیلی سنگین است جرمی که دیگر مجرمانش کم شده ، دیگر کمتر کسی خود را آلوده میکند ...
جرم من عشق است ، دوست داشتن است ، وفاداری و دل نشکستن است
یاد شاعر توانای معاصر فریدون مشیری افتادم :
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است ، سینه دنیا زخوبی ها تهی است صحبت از آزاده گی ، پاکی ، مروت ابلهی است ......
صحبت از پژمردن یک برگ نیست ، فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست ، فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نروییده بود ، فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست ، درکویری سوت و کور ،
در میان مردمی با این مصیبتها صبور ، صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق !
گفتگو از مرگ انسانیت است .
مرا به همه چیز محکوم کردند ، عیبهایی را که برایم شماردند باعث شد در اندیشه هایم و خیالات خودم گم شوم ، قدرت تمرکز نداشتم گویی افکارم را از دست داده بودم ... انگار گناهکار من بودم که عاشق شده بودم ... انگار همه چیز حقیقت داشت جزء عشق خالصانه ی من !
حس کردم در محضر معلمی هستم بدون داشتن جواب موجه برای انجام ندادن کارهایش ....
زبانم بند آمده بود ، اما در درونم فریادی بود ، اعتراضی ، و حرفهایی که هیچ کس را محرم شنیدارش را نمی دانستم ....
همه آنها را در درونم خفه کردم و گوش دادم با آنکه برایم سخت بود : بر عشقم نهیب می زدند ، با تمسخر نگاه میکردند و به محبتهایم به چشم تحفه های به درد نخور می نگریستند .
اما آنها برای من مادیات نبودند همه تک تک آنها احساسات من بودند ، احساساتی که عادت داده شدند ، و مرا به جرم اینکه عاشق شده ام ، دوستش دارم محکوم به جدا شدن کردند و خواستند جسم ما را از هم جدا کنند با خورد کردن احساسات و یا با شکستن غروری که دیگر .................. چیزی نمانده بود تا التیام یابد .
انگار دروغ و ریا کاری بهترین کلیدهای موفقیت و رسیدن به هدف است .
چرا ؟

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت11:5توسط فاطیما | |

 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت18:40توسط فاطیما | |

 

دوست دارم دستم را بگيري و مرا نوازش کني...

دوست دارم اشکهايم را با دستانت از گونه هايم پاک کني..

دوست دارم تو را در اغوش بگيرم و گريه کنم.........

دلم بدجوري هواتو کرده.......

کاش مي توانستم دستان گرمت را بگيرم...

کاش مي توانستم از نزديک در چشمان عاشقت نگاه کنم...

اما اين فاصله بين من و تو نمي گذارد تنها عشقم را از نزديک ببينم...

چه فاصله اي که تو اينجايي و من دور از دستان مهربانت...

اي خدا اين فاصله را از ميان ما محو کن که ديگر طاقتم به پايان رسيده...

ديگر طاقت اين دوري را ندارم....

عشق پر از درد است اما دوري از عشق پر درد تر از يک درد است...

سرنوشت سر به سر اوقات تلخ من نگذار که بدجوري دلتنگم...

 

 

سلام دوستای گلم من امروز بعد از مدتی آپ کردم ولی زیاد به کسی خبر ندادم امیدوارم خودتون بهم سر بزنید

دووووووووووووووووووووووووووووستون دارم

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت9:53توسط فاطیما | |

 

ميخوام از تو بنويسم ....از تويي که اشکهايم به خاطر توست .. سرنوشت را روزي هزار بار

 نفرين ميکنم که تو را بر سر راه من قرار داد که اينگونه مرا ازار ميدهي ..روحم را گرفتی.

جسمم را گرفتي ...قلبم را گرفتي .ازادم کن ..رهايم کن .....از غم ها جدايم کن ....سد پلک

 هايم نتوانست حجم سيل اشکهايم را تحمل کند

شکست ...بغضم ...غرورم ...احساسم ...و ..قلبم.
 

 نمی بخشمت....به خاطرقلب شکسته ام ..اينطور که من عاشقت بودم تا کنون عاشقي دیدی

 خسته هستم.......از اين سرنوشت .....از اين روزگار بد ...از اين همه سختي و تنهايي ...خدایا

 چرا من ؟؟؟؟ ........چرا من تنها ؟؟؟؟ نميتونم ديگه نميتونم طاقت بيارم ...تنهايي منو تو خودش

گرفته ....برده ....داره منو خرد ميکنه .....داره منو ديوونه ميکنه ....مگه من چقدر طاقت 

دارم......خدايا....چقدر دلتنگي ام زياد است ...... چقدر بزرگ است ......اصلا

 نميشه براش مرزي پيدا کرد ..... خسته ام ....راه نجات کجاست ......؟؟؟؟؟؟.

.اين طناب نجات کجاست .؟؟؟؟

 خسته تر از هميشه به اين طناب احتياج دارم ...... 

هميشه يادم ميمونه لحظه هاي بي تو برايم به سردي خاک.... به کندي رشد يک درخت ....به تلخي

جدايي ..... وبه  زشتي يک وداع است ....هميشه يادم ميمونه .....من بودم که بي تو زنده موندم ...

ولي بي نفس ....بي حس ....مثل يک درخت پير کهنسال که با ضربه اولين باد خواهد شکست ...

هميشه يادت باشه ....عشق بازيچه دست من و تو نيست ..................عشق

مقدسه .........هميشه يادت باشه ديگه نمي توني به تنهايي من پا بزاري ...

       نميتوني چون ديگه من نميتونم بار ديگه رفتنت را بعد از اغاز درک کنم .......

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت8:44توسط فاطیما | |

 

 

می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه

کسی بنویسم؟
از
تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک

درختی در کویر خشک،مجبور به زیستن هستم.
از
تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای

بی حفاظ بودم؟

از چه بنویسم؟
از
دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
ابتدا
رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و

ناپیدا شد.از چه بنویسم؟
از
قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟ 
شاید
هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،

دادستان
تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا

 و مهربان انگاشت اتهام بزند.
شاید
از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم

تا تو را داشته باشمبه نوعی گناهکاری شناخته شدم.
نه
!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ

وقت مرا ندید،یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود.

عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم
که
شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای

((دوست داشتن))را درک کنی...
امّا
هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی
...
از
من بریدی و از این آشیان پریدی...

 

سلام دوستای گلم

امیدوارم حالتون خوب باشه و امتحانات را به خوبی بگذرونید. 

شرمنده دیگه امتحانات شروع شده نمیتونم آپ کنم بعد از امتحانات جبران میکنم  ولی بهتون سر میزنم منتظرتون هستم منتظرم باشید

فدااااااااااااااااااااااااااااااااااای همتون

دوووووووووووووووووووستون دارم

زوووووووووووووووووود میام

به امید دیدار مجدد

 

+نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت15:58توسط فاطیما | |

 

چشم من بيا منو ياری بکن

گونه هام خشکيده شد کاری بکن

غيره گريه مگه کاری ميشه کرد

کاری از ما نمياد زاری بکن

اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد

تا قيامت دل من گريه ميخواد

هرچی دريا رو زمين داره خدا

با تمومه ابرای آسمونا

کاشکی ميداد همه رو به چشم من

تا چشام به حال من گريه کنن

اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد

تا قيامت دل من گريه ميخواد

قصهء گذشته های خوب من

خيلی زود مثل يه خواب تموم شدن

حالا بايد سر رو زانوم بذارم

تاقيامت اشک حسرت ببارم

دل هيشکی مث من غم نداره

مثل من غربت و ماتم نداره

حالا که گريه دوای دردمه

چرا چشمام اشکشو کم مياره

خورشیده روشن ما رو دزديدن

زیره اون ابرای سنگين کشيدن

همه جا رنگه سياهه ماتمه

فرصت موندنمون خيلی کمه

اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد

تا قيامت دل من گريه ميخواد

سرنوشت چشاش کوره نمیبینه

زخم خنجرش ميمونه تو سينه

لب بسته سينهء غرق به خون

قصهء موندن آدم همينه

اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد

تا قيامت دل من گريه ميخواد

سلام دوستای گلم

امیدوارم حالتون خوب باشه من این سری آپ کردم ولی حتی به یک نفرم خبر ندادم میخوام ببینم کسی هست که بدون خبر کردن به من سر بزنه این چند روزه خیلی دلم گرفته

فدااااااااااااااااااااااااای همتون

دووووووووووووووووستون دارم

+نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت13:49توسط فاطیما | |

 

 

با اینکه از مرگ میترسم اما گاه دلم می خواهد برای چند روز نباشم

در این دنیامی دانم کودکانه است یا شاید

ساده لوحانه

اما دلم می خواهد تا بعضی از روزها نباشم نبینم، فقط بعضی روزها

امروز از آن روزها بود...

این روزها از آن روزهاست

از روزهایی که دلم می خواهد بمیرم

 

 

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دیگه خسته شدم

+نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت17:30توسط فاطیما | |

                                                    

                                 نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر می شد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودن هایت می شد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو می رساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

می دانم که نمی دانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

می دانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب می شود

می دانم که نمی دانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بی صدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

از انتظار ...

 از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت18:20توسط فاطیما | |

 

در حصار سرد اتاقم دل تنگ، به تو می اندیشم، به تو و خوبی های تو و آغوش گرمت، که به گونه ای به هر یک وابسته ام.

به تو برای زنده ماندنم، و به خوبی های تو برای فراموشی تلخی هایم، و به آغوش گرمت برای پنهان کردن سرمای وجودم...

دلم دیوانه و تنگ توست و نمی دانی از نبودنت چه ها بر سرم نیاورده.

چشمانم بی قرار دیدن چشمان نازنینت و به دنبال عطر نفس های توست...

عشقی که از تو در  من لانه کرده یک عشق امروزی و گذرا نیست، بدان و مطمئن باش که این عشق ابدی و جاودانه است و این تنها برای من و تو باقی می ماند و تو این جایی، این جا، در قلب من و قلب من این کلبه ی ویران و دیر خرابات.

این عشق و دوست داشتن را ادامه خواهم داد تا نفس های آخر...

و تو نمی دانی چقدر محتاج نفس های گرم و پی در پیت هستم، نفس هایی که غزل ها را نثار جوانه ای می کند که از نثار آن غزل ها جانی تازه می گیرد و گویی دوباره زنده می شود.

بیا که اگر نیایی در پیمان غزل ها جان خواهم سپرد. نمی دانم چگونه شد که به وجودم رحم نکردی و تمامش را از آن خود کردی! چقدر خسته ام و تمام پنجره ها می دانند که این خستگی با وجود توست که از بین خواهد رفت.

شب، با تمام بی قراری ها سر را بر بالین خیالت می گذارم، عشق بودن تو را به آغوش می کشم و با گرمای وجودت به خواب می روم. خوابی که خواب نیست سر تا سر آن بیداری ست و اندیشه و در شبی که تو در خواب ناز به سر می بردی من به فکر چشمان توام .

و آنقدر از خاطرات با تو بودن دلخوشم که شاید باور نکنی، لحظه های رفته ام را دانه دانه می شمارم و از بر می کنم .

گرچه گفتم دوستت دارم، ولی شاید هیچ گاه به وضوح نتوانی این عشق و علاقه را در وجودم بیابی ولی وجدانم چه راحت و آسوده است...

زیرا که می دانم من با تمام وجود تک خدای سرزمین قلبم را خالصانه می پرستم و به تو ایمان دارم، و به تو و قلب تو ایمان دارم و این را تمام پرنده ها به خاطر سپرده اند که من عاشق کسی هستم که در حسرت دیدن آن شبی نیست که خواب را از سرم بیرون نکرده باشم....

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت13:41توسط فاطیما | |

 

 

باز هم امشب دلم هوایش را دارد.هوای بودنش..هوای داشتنش..

باز هم با دلی شکسته میخواهم برایش بنویسم... بنویسم ...

بنویسم تا باورم کند...

تا بفهمد تمام امید من است...

تا بفهمد دوستش دارم...

شایداین نوشته را هرگز نخواند و یا اگر بخواند لبخندی تمسخر آمیز بزند...یا لبخندی از سر رضایت که چگونه توانسته کسی را این چنین عاشق خود کند..
اما من باز هم برایش مینویسم و سرود زیبا و دل انگیز دوستت دارم را برایش زمزمه میکنم
حتی اگر مورد تمسخر قرار بگیرم...

حتی اگر با بیرحمی تمام بر نوشته ام بخندد...

بازهم شکایتی ندارم
آنقدر دلم برایش تنگ شده که فقط مجبورم چشمانم را ببندم تا شاید در ذهنم بتوانم ببینمش
گاهی آنقدر از خودم و این عشق یک طرفه تنفر پیدا میکنم که دلم میخواهد مرگ را برزندگی ترجیح دهم
اما باز خودرا نهیب میزنم و میگویم
"زندگی کن به امید کسی که دوستش داری"

دلم میخواست معنای عشقم را میفهمید
میدانست که این بازی بچه گانه ای نیست،میفهمید که این عشق حقیقت است،
میفهمید که...

کاش دل باختن در دنیا وجود نداشت
کاش من از سنگ بودم...

کاش تمام انسانها دلی سنگی داشتند
تا هرگز عاشق نمیشدند , هرگز دل نمیباختند
کاش اگر عشق و دیوانگی در دل انسانها هویدا میشد هرکس در مقابل عشقش با بیرحمی و بی وفایی روبرو نمیشد...
چرا انسانها در دنیا نمیتوانند به راحتی عاشق شوند و به وصال برسند؟؟

یعنی واقعا عشق که واژه ای به این پاکی و تقدس است
باید همیشه با سختی و زجر و تلاش همراه باشد...
اما ای کاش در مقابل این همه تلاش و سختی اکثر دلبستگی ها
به نا فرجامی کشیده نمیشد.

بله درست است...

هرچیزی که با ارزش و قابل تقدیس باشد نیاز به سختی و تلاش دارد...
کاش میفهمید دیوانه وار دوستش دارم.

هیچ وقت دلم نمیخواهد به این فکر کنم که او لیاقت عشق مرا ندارد...

همیشه در ذهنم سعی میکنم بدی هایش را پاک کنم و هیچ وقت از بدی اش سخن نگویم...
چون او خوبتر از آنست..

چون قابل دوست داشتن است...
ای کاش میفهمید آنچنان در قلبم رخنه کرده که حتی لحظه ای فکر کردن به نبودنش به اندازه صد سال کمرم را خرد میکند..
کاش میتوانستم خانه ی روان دلم را قطره قطره بگریم تا باورم کند...

تا بفهمد دلتنگش هستم...

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت8:36توسط فاطیما | |

 

می‌نويسم از تو....

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي

گلهاي نيلوفر صدا كردم.

تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.

پس ازِ يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تو را از بين

گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان

چشماني ست رويايي و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم

تو را در دشتي از تنهايي وحسرت رها كردم

همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم

چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي

خورشيد وا كردم   نمي دانم چرا رفتي؟

نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم

و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي

نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ،

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

نمي دانم چرا ؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و

خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم...!!!

 

+نوشته شده در دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت12:7توسط فاطیما | |

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.    

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

در آنسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به آتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .            

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .   

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . .

آنقدر دلتنگ دوريش هستم ..

آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت18:40توسط فاطیما | |

یاد قلبت باشد؛

یک نفر هست که این جا

بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها، به تو می اندیشد

و کمی،              

دلش از دوری تو دلگیر است....

مهربانم، ای خوب!

یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش ،

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش اینست؛

زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی

و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد...

مهربانم، ای خوب!

یاد قلبت باشد؛

یک نفر هست که دنیایش را،

همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده

و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....

مهربانم، ای خوب!

                        

یک نفر هست که با تو

تک و تنها، با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور!

پر احساس و خیال است و سرور!

مهربانم، ای یار، یاد قلبت باشد؛

یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

را دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی    

یاد قلبت باشد......

مهربانم ای خوب!

دووووووووووووووووووووووووستت دارم

 

+نوشته شده در سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت13:26توسط فاطیما | |

سال نو مبارک     بشنوید که کسی می گوید :

شما این سال را گذرانده اید         هر کجایی که بوده اید

کارهای بسیاری انجام داده اید     بسیار دیده,حس کرده و لمس نموده اید

شاید که احساس خستگی می کنید      از حمل این بار سنگین

البته که  آموخته هایی داشته  اید       و چیز هایی نیز آموزانده اید

گاهی اوقات غمگین بود ه اید        ویا در مسیر بدی قرار داشته اید

فرصت های بسیاری از آن شما بودند     وشما به اشتباه آنان را از دست داده اید

شاید هم که عملکرد خوبی داشته اید   و زنگ موفقیت را به صدا در آورد ه اید

شاید که خورشید فقط برای شما تابیده     و باد در جهت شما وزیده

فراموش نکنید که همه چیز گذشته است   چه برده وچه باخته باشید

اکنون باید دوباره آغاز کنید                      بیاموزید که چرا و چگونه

هم چون غنچه ها جوان شوید               امید که عمری طولانی داشته باشید

       نوروز مبار ک بر همه ی شما

 

دوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووستون دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم دوستای نازم

سال خوبی را براتون آرزو می کنم

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت9:24توسط فاطیما | |

 

 

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم

 

در چشمانت خیره شوم

                                                                                                     دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم

 

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم

  

سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....

 

از داشتن تو...اشک شوق ریزم

   

منتظر لحظه ی مقدس که تو را در اغوش بگیرم

      

بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم

   

وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم

                  

آری من تورا دوست دارم

 

وعاشقانه تو را می ستایم

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت12:52توسط فاطیما | |